فصل اول
کليات
مقدمه
“همسر خوب به منزله عصاي محكمي است كه در سنگلاخ حيات مي توان به آن تكيه نمود و هنگام بدبختي و فقر از مشفقت و غمخواري وي تسلي و دلداري يافت .”
“ساموئل اسمايلز”
دانشگاه به عنوان يك نهاد اجتماعي- فرهنگي يكي از ارزشمند‌ترين منابعي است كه جامعه براي پيشرفت و توسعه در اختيار دارد، اين نهاد به جهت نقش تعيين كننده‌اي كه در توليد دانش (پژوهش)و انتقال دانش (آموزش) دارد به عنوان يكي از شاخص هاي تعيين ميزان توسعه كشورها مد نظر قرار گرفته است.
همانطور كه مي‌دانيم جوانان در مقطع پيش دانشگاهي تلاش زيادي براي ورود به دانشگاه مي‌كنند و شايد بتوان گفت كه يكي از آمال و آرزوهاي جوانان امروزي ورود به دانشگاه مي‌باشد با ورود جواناني كه با اميد و آرزو به دانشگاه راه يافته‌اند اگر تلاش كنيم كه رضايتمندي اين دانشجويان تازه وارد را بطور نسبي فراهم كنيم مي‌توان انتظار داشت كه اين دانشجويان بعد از فراغت از تحصيل تعهد داشته بيشتري نسبت به شغل ، زندگي، ديگران درآينده داشته باشند زيرا زمانيكه افراد تعهد داشته باشند ديگر رشوه خواري، رياكاري، دروغ‌گويي براي رسيدن به اهداف خوب يا بد، فقر فرهنگي ، بي سوادي جوانان تحصيل كرده، … وجود نخواهد داشت . بر اساس نظريه تسري Spill-over Theory رضايت از يك بخش از زندگي بروي رضايت از بخشهاي ديگر زندگي مؤثر است.
(از كمپ، 278:1369)
مثلا در اين تحقيق زمانيكه دانشجويان از تحصيل راضي باشند از حوزه‌هاي ديگر زندگي اقتصادي ، اجتماعي ، فرهنگي، سياسي نيز راضي خواهند بود.
مشارکت زنان بطور چشمگير در زمينه‌هاي مختلف اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و… از بعد از جنگ جهاني دوم آغاز شد و فعاليت زنان در هر يک از اين زمينه‌ها پيامدهاي منفي و مثبتي در پي داشته است.
“نقش شغلي زنان، نقشي جديد در مقايسه با نقش‌هاي سنتي همسري و مادري مطرح و عوامل متعددي مي‌توانند بر احراز نقش شغلي زنان يا عدم آن و ادامه يا ترک آن موثر واقع شوند.
شايسته است جهات مثبت و امتيازات نقش اشتغال زنان از ابعاد مختلف اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي براي افراد جامعه چه زن و چه مرد مورد شناسايي و تاکيد قرار گيرد. پرداختن به نقش اشتغال براي زنان در کنار نقش‌هاي خانوادگي، وظيفه‌ي سنگين و خطيري است که بر دوش مادران نهاده مي‌شود” (احمدي‌نيا، ????: ???).
بطور کلي بيرون رفتن زن از خانه و چند ساعتي از روز را در اجتماع بودن باعث مي‌شود که رفتار وي در خانواده هم تحت تاثير قرار گيرد و در مواردي وظايف مادري و همسري را هم به نحو بهتري انجام دهد و يا به عکس.تاثيري که اشتغال زنان بر رضايت زناشويي (چه از جهت منفي و چه از جهت مثبت) مي‌گذارد آنچنان ابعاد وسيع و گسترده‌اي را دارد که بسياري از جامعه شناسان، روانشناسان و اقتصاددانان به اين قضيه مي‌پردازند. به نظر مي‌رسد که زنان هنگامي که به استقلال مالي مي‌رسند،آرامش خاطر بيشتري دارند و همين آرامش خاطر تاثير بسزايي بر روابط وي با همسر، بچه‌ها و ساير اقشار جامعه مي‌گذارد که باعث به وجود آمدن رضايت زناشويي در زندگي مي‌شود.
تشكيل كانون خانواده به عنوان يك هسته مهم و سرنوشت ساز اجتماعي يك ضرورت اجتناب ناپذير زندگي شرافتمندانه بشري مي باشد و نقش سعادت آفرين اين بنياد و نيز تاثير ويرانگر آن را روي زندگي انسانها و در نتيجه روي جامعه هرگز نمي توان ناديده گرفت . دكتر الكس كارل دانشمند زيست شناس بزرگ اجتماعي در اين باره مي نويسد : آينده يك ملت وبدبختي يا خوشبختي آن به ارزش خانواده و اجتماع بستگي دارد و هيچ چيز دشوارتر از قطع ريشه عادت مند اجتماعي افراد نيست . بنابراين براي تشكيل اين كانون مقدس و حفظ ارزشها و معيارهايي كه اين نهاد رابه نابساماني و مصائبي كه در جهان امروز افراد فراواني را به سرگذشتها و سرنوشتهاي دردناكي گرفتار ساخته است ، مطالعه ، دقت ، مقررات و مراقبت هاي حساب شده اي لازم است بكار گرفته شود زيرا جوامعي كه هم در تشكيل خانواده و هم در حفظ آن ،‌ موازين و مقررات عملي و نظري راناديده گرفته يا گاهي به كوتاهي و غفلت مبتلا شده و گاهي مرزها و چهارچوبهاي منطقي و انساني را بهم ريخته اند اكنون با حوادث تلخ و شرايط بسار سخت و غمباري دست به گريبان مي باشند .
خانواده كانون پذيرايي از نسل آينده است . در اين كانون نهال ارزشهاي انساني كه بذر آن در لحظه آفرينش در ضمير آدميان پاشيده شده است بايد رشد و نمو كرده درخت انسانيت به بار بنشيند . از اين رو هيچ يك از نهادهاي اجتماعي نقشي را كه خانواده در ساختار فكري – روحي و اخلاقي انسان دارد نمي تواند ايفا كند . نابساماني هاي اجتماعي در بسياري از موارد ناشي از نابساماني در خانواده هاست و سعادت يك اجتماع بستگي كامل به وجود خانواده هاي سالم و سعادتمند دارد در خانواده است كه انسان از لحظه هاي آغازين زندگي با تربيتي كه از پدر و مادر دريافت مي كند شكل مي گيرد و ناآگاهانه به مسيري خاص سوق داده مي شود . اگر خانواده ها نقش خود را به درستي ايفا نكنند نهادهاي اجتماعي ديگر اين خلاء را پر نمي كنند .
بيان مسئله
ضايت از زندگي از شاخص‌هاي مهم اجتماعي است كه نسبتاً دير به حوزه علوم اجتماعي راه يافت، با وجود آنكه اين شاخص ذيل مفهوم كلي‌تر كيفيت زندگي و در واكنش به سنجش‌هاي اقتصادي طرح شد. اما به زودي به حوزه‌اي مستقل و مهم تبديل گشت اهميت اين شاخص- برخلاف آنچه غالباً تصور مي‌شود- به واسطه تأثير فوري سياسي آن نيست. رضايت از زندگي را نمي‌توان و نبايد مساوي رضايت سياسي پنداشت. “رضايت از زندگي” مفهوم فراگير و در عين‌حال پايدارتري است كه منعكس‌كننده احساس و نظر كلي مردم يك جامعه نسبت به جهاني است كه در آن زندگي مي‌كنند. اهميت آن نيز از حيث دلالت‌هايي است كه بر ويژگي‌هاي پايدار نظام اجتماعي دارد. در حالي كه رضايت سياسي جنبه گذرا و موقتي دارد و بيشتر نگرش افراد را نسبت به شرايط جاري روز مي‌سنجد. همين مفهوم رضايت از زندگي است كه به هنگام طرح كيفيت زندگي، مورد توجه قرار مي‌گيرد (گودرزي، 1388). رضايت کلي از زندگي، ترکيبي از شرايط فردي واجتماعي است و در واقع نشانه اي از نگرش هاي مثبت فرد نسبت به جهان و محيطي که وي را فرا گرفته و در آن زندگي مي کند، مي باشد. رضايت از زندگي، همبستگي بالائي با احساس خوشبختي، اعتماد متقابل و احساس تعهد با جامعه دارد و نشانه نگرش فرد به خود وجهان پيراموني است. سطح پايين رضايت از زندگي به گرايش هاي منفي نسبت به کل جامعه مربوط مي شود. امروزه ما با تراكم ترافيك و آلودگي هواي شهري مواجهيم در حالي كه صد سال پيش تنها با جاده‌هاي خاكي و كوچه‌هاي كثيف برخورد مي‌كرديم، امروزه با زندگي‌هاي نابسامان و نرخ‌هاي بالاي طلاق مواجهيم، اما در گذشته، از مراقبت‌هاي بهداشتي ناچيز و نرخ مرگ‌ و مير بالا در اثر بيماري­ها برخوردار بوديم. كداميك از اين دو موقعيت موجد رضامندي و خشنودي بيشتري هستند؟
اهداف تحقيق :
هدف کلي :
بررسي ميزان رضايت از زندگي دانشجويان دانشگاه آزاد اسلامي واحد کرمانشاه
اهداف فرعي :
بررسي رابطه بين اشتغال زنان و ميزان رضايت همسرانشان از زندگي
بررسي رابطه بين ميزان تحصيلات همسران زنان شاغل و ميزان رضايت از زندگي
بررسي رابطه بين نوع شغل همسران زنان شاغل و ميزان رضايتشان از زندگي
بررسي رابطه بين ميزان درآمد زنان شاغل و ميزان رضايت همسرانشان از وضعيت زندگي
بررسي رابطه بين ميزان درآمد همسران زنان شاغل و رضايتشان از زندگي
بررسي رابطه بين ميزان رضايت شغلي همسران زنان شاغل و رضايت آنها از زندگي
بررسي رابطه بين سن زنان شاغل و رضايت همسرانشان از زندگي
بررسي رابطه بين سن همسران زنان شاغل (جواني، ميانسالي و پيري) و ميزان رضايت از زندگي
بررسي رابطه بين ميزان مسئوليت‌پذيري زنان شاغل و رضايت همسرانشان از زندگي
بررسي رابطه بين ميزان برقراري روابط با اقوام و اطرافيان در همسران زنان شاغل و رضايت از زندگي
اهميت و ضرورت تحقيق
دانشگاه مكاني فرهنگي و اجتماعي مي‌باشد و هر ساله جمع كثيري از جوانان براي گذراندن تحصيلات عاليه وارد آن مي‌شوند و هر يك از اين جوانان با در نظر داشتن اهداف خاص خود (ارتقاء سطح علمي، كسب شغل بهتر، رندگي بهتر ، گرفتن مدرك،…)به اين مكان مقدس قدم مي‌گذارند.
اكنون با ورود اين جوانان با نشاط و اميدوار به آينده و همچنين علاقمند به تحصيل مسئوليت سنگيني به عهده مسئولين دانشگاه مي‌باشد ، از اين جهت كه اين مسئولين محترم بايد از پرسنل و اساتيد متعهد و كارآمد بهره گيرند، زيرا اين دو قشر تماس بيشتري را با دانشجويان كه آينده سازان جامعه هستند دارند، كه توجه بيشتر اين تحقيق به نقش اساتيد متمركز است آنچه از يك استاد وظيفه شناس و شايسته انتظار مي‌رود اين است كه بكوشد از ناكاميهاي درسي دانشجويانش جلوگيري كند و آنها را علاقمند به تحصيل،مطالعه، پژوهش سازد.
همانطور كه مي‌دانيم دانشجويان اغلب در سن جواني به تحصيل مي‌پردازند و دوران جواني بسيار حساس مي‌باشد زيرا پايه‌هاي شخصيتي افراد در اين دوران شكل مي‌گيرد فردي كه مشغله ذهني جز تحصيل نداشته باشد و تحصيل دانشجو با رضايت باشد البته كه اين فرد در تحصيل موفق‌تر خواهد بود و آيند? تضمين شده‌تري نسبت به ديگران دارد زيرا در آرامش به سر مي‌برد و اين دانشجويان مسلماً در آينده فرد مفيد و شايسته‌اي براي خود، خانواده وجامعه خواهند بود.
در مصاحبه اكتشافي كه با چند تن از اساتيد و دانشجويان انجام داديم به نظر مي‌رسيد كه مقداري نارضايتي در بين دانشجويان وجود دارد به دلايلي همچون عدم وجود امكانات مختلف ، عدم وجود كاركنان دلسوز و متعهد ، هزينه‌هاي سنگين دانشگاه آزاد، عدم وجود اساتيد با تجربه و با انگيزه ، تبعيض اساتيد بين دانشجويان ، وجود مقررات آموزشي نامناسب ، … بخاطر عدم نظارت و دقت كافي مسئولين كه موجبات نارضايتي دانشجويان را فراهم مي‌كند.
بنابراين رضايت عبارت است از: حالت خوشايندي است كه بخاطر فاصله كم انتظارات با واقعيت ، ارضاي نياز حاصل مي‌شود و دست يابي به هدف در موقعيت‌هاي مختلف براي فرد حاصل مي‌شود. كسب سعادت در زندگي به عنوان هدف والاي وجود انساني تلقي شده است كه باعث رشد و شكوفايي و پيشرفت انسان مي‌شود، و بالعكس عدم كسب سعادت اغلب به عنوان مانعي در راه انجام وظايف فرد تلقي مي‌شود، همانگونه كه ذكر شد رضايت از زندگي بازتاب توازن ميان آرزوهاي فرد و وضعيت فعلي او مي‌باشد. (كمبل و ديگران 1976 به نقل از اينگلمارت 1373 ص 244)
به عبارتي هر چه فاصله بين سطح آرزوهاي فرد و وضعيت فعلي وي بيشتر گردد رضايتمندي كاهش مي‌يابد و بالعكس هر چه فاصله بين سطح آرزوهاي فرد و وضعيت فعلي وي كمتر گردد رضايتمندي افزايش مي‌يابد.
بنابراين در اين پژوهش اولا درپي سنجش ميزان رضايت دانشجويان دانشگاه آزاد اسلامي- واحد کرمانشاه ثانياً مي‌كوشيم كه عوامل مؤثر بر اين امر را بيابيم.
فرضيات
?) به نظر مي‌رسد بين اشتغال زنان و ميزان رضايت همسرانشان از وضعيت زندگي زناشويي رابطه معني‌دار آماري وجود دارد.
?) به نظر مي‌رسد بين ميزان تحصيلات همسران زنان شاغل و ميزان رضايت از وضعيت زندگي زناشويي رابطه معني‌دار آماري وجود دارد.
?) به نظر مي‌رسد بين نوع شغل همسران زنان شاغل و ميزان رضايتشان از وضعيت زندگي زناشويي رابطه معني‌دار آماري وجود دارد.
?) به نظر مي‌رسد بين ميزان درآمد زنان شاغل و ميزان رضايت همسرانشان از وضعيت زندگي زناشويي رابطه معني‌دار آماري وجود دارد.
?) به نظر مي‌رسد بين ميزان درآمد همسران زنان شاغل و رضايتشان از وضعيت زندگي زناشويي رابطه معني‌دار آماري وجود دارد.
?) به نظر مي‌رسد بين ميزان رضايت شغلي همسران زنان شاغل و رضايت آنها از وضعيت زندگي زناشويي رابطه معني‌دار آماري وجود دارد.
?) به نظر مي‌رسد بين سن زنان شاغل و رضايت همسرانشان از وضعيت زندگي زناشويي رابطه معني‌دار آماري وجود دارد.
?) به نظر مي‌رسد بين سن همسران زنان شاغل (جواني، ميانسالي و پيري) و ميزان رضايت از وضعيت زندگي زناشويي رابطه معني‌دار آماري وجود دارد.
?) به نظر مي‌رسد بين تعداد فرزندان زنان شاغل و رضايت از وضعيت زندگي زناشويي رابطه معني‌دار آماري وجود دارد.
??) به نظر مي‌رسد بين ميزان مسئوليت‌پذيري زنان شاغل و رضايت همسرانشان از وضعيت زندگي زناشويي رابطه معني‌دار آماري وجود دارد.
??) به نظر مي‌رسد بين ميزان برقراري روابط با اقوام و اطرافيان در همسران زنان شاغل و رضايت از وضعيت زندگي زناشويي آنها رابطه معني‌دار آماري وجود دارد.
فصل دوم
ادبيات و پيشينه تحقيق
مباني نظري (زناشويي):
سازگاري زوجي به معناي عمل‌کرد و رفتار متناسب زوجين براساس وظايف سنتي و عرفي و قانوني تعيين شده براي هر کدام از آنان در قالب قانون خانواده و خرده فرهنگ است اين تناسب عمل‌کرد مي‌تواند در جنبه‌‌هاي رفتاري، شناختي و عاطفي مطرح شود مهمترين نظريه‌اي که در مورد سازگاري زوجي وجود دارد، نظريه روان‌کاوي فيربيرن (????- ????) است اين نظريه که به “ارتباط موضوعي” مشهور است، با نظريه فرويد متفاوت است. فيربيرن (????) معتقد است که چيزي به عنوان نهاد وجود ندارد تنها چيزي که هست “من” مرکزي است که در هنگام تولد ظاهر مي‌شود “من” داراي منبع انرژي است، به علاوه به عقيده وي انگيزش اساسي انسان در جهت کاهش اضطراب، تنش و جستجوي لذت و خوشي نيست بلکه انگيزش اوليه رفتار (جستجوي اشياء) است. فيربيرن معتقد است که رشد شخصيت به وسيله مراحل متمايز از وابستگي، يعني بوسيله مرحله انتقالي به وابستگي کامل مي‌رسد، منظور از او وابستگي بزرگسالي اين است که فرد قابليت دارد خود را بعنوان يک فرد متمايز از ديگران دريابد به عبارت ديگر فردي که بتواند به روابط مسالمت آميز با ساير افراد دست‌يابد؛ وي نيز مي‌خواست مانند ساير روانکاوان نحوه‌ي پيدايش و ايجاد اختلافات رواني را تبيين کند او هم مثل ديگران به وجود يک تعارض اعتقاد داشت اما معتقد بود که اين تعارض ربطي به نهاد ندارد بلکه اين تعارض به تجربه‌‌هاي ناهماهنگ فرد با اشياء مربوط است (خدا رحيمي‌و همکاران، ????: ???).
ديکس در مورد روابط شيء موضوعي و مطالعات زوجي مي‌گويد: “من در واحد زناشويي از چارچوب فيربيرن براي استخراج تعامل بين دو شخص استفاده مي‌کنم” و در ادامه مي‌افزايد که در عمل از “حيطه فرهنگ و شخصيت مرتبط با منش ملي به اهميت مطالعات زناشويي پي برده است وي که به اثرات فرهنگ و نقش خانواده علاقمند بوده است به اين نتيجه رسيد که “الگو‌هاي نقش” افراد داراي مشکلات زوجي در مورد رفتار خودشان و همسرانشان قوياً به شکل “غير قابل انتقال” است در حقيقت اين “الگو‌هاي نقش غير قابل انتقال، همان واقعيت‌سنجي ناخود‌آگا‌هانه ازدواج هستند که فرد در تعامل روزمره صميمانه خوا‌هان آن است.
اما ازدواج که يک رابطه جامعه‌زاد است در گسترده‌ترين سطح انبساط دو شخص است (با من‌‌هاي مرکزي آنها) که هر کدام نقش‌‌هاي اجتماعي مشخصي را به سبکي ايفا مي‌کنند. نه تنها نياز‌هاي ديگري را به نحوي که او ادراک مي‌کند برآورده مي‌سازد بلکه به درجات مختلفي لوازم فرهنگي و اخلاقيات جامعه آنان را نيز ارضاء نمايد.
ازدواج در سطح عميق‌تر، گذر بين خرده هويت‌‌هاي پنهاني زوجين است که در وراي ريشه ظاهري برآورده مي‌شود، ليکن طبق حقايق باليني پس از يک فاصله زماني معقول، ممکن است اهداف اجتماعي-زيستي در زوج و “من‌‌هاي” مرکزي آنها به وسيله فشار‌هاي فراتر از طاقت، بخش‌‌هاي پنهاني شخصيت آنان مورد تهديد قرار گيرد.
به نظر ديکس (????) بر اساس نتايج بدست آمده از موارد باليني، ناهمخواني زوجي بوسيله عدم پذيرش شخصيت واقعي ديگري توسط يکي يا هر دو شريک زندگي ايجاد مي‌شود، بطوريکه آنان در کنش متقابل با يکديگر گاهي از طريق تنبيه يا طرد شدن يا سرزنش کردن شريک زندگي “تأييد ناکننده”، به او واکنش نشان مي‌دهند از طرف ديگر هر کدام از زوجين مي‌کوشند تا ديگري را وادار کنند که مطابق با ميل و الگو‌هاي دروني او رفتار کنند و اين نيز موجب افزايش تعارضات زوجين مي‌شود البته اين اعمال در سطح ناخود‌آگا‌هانه عمل مي‌کنند و بخشي از يک فرايند ساخت و پاخت هستند به همين دليل نيز ازدواج‌‌هاي “سگ و گربه” به رغم تحريفات مداوم و رفتار‌هاي وابسته به نقش آزارنده و مخرب ادامه مي‌يابند اين موارد را فقط مي‌توان با مفاهيم اشتقاق “من” فيربيرن تبيين کرد (همان: ???-???).
رضايت زناشويي
بر طبق تعريف، رضايت زناشويي حالتي است که طي آن زن و شوهر از ازدواج با يکديگر و با هم بودن احساس شادماني و رضايت دارند (سينها و ماکرجي1، 1991 به نقل از مير احمدي زاده و همکاران، 1382). و ينچ2 و همکاران او (1974) معتقدند که رضايت زناشويي انطباق بين وضعيت موجود و وضعيت مورد انتظار است. طبق اين تعريف رضايت زناشويي زماني محقق مي گردد که وضعيت موجود در روابط زناشويي با وضعيت مورد انتظار فرد منطبق باشد. هم چنين اليس3 در 1989 بيان مي کند که رضايت زناشويي احساسات عيني از خشنودي، رضايت و لذت تجربه شده توسّط زن يا شوهر است هنگامي که همه جنبه هاي ازدواج شان را در نظر مي گيرند (سليمانيان، 1373).
مطابق با نظر هادسن (1992 به نقل از ثنايي، 1379) ادراک زن يا شوهر از ميزان، شدت و دامنه مشکلات موجود در رابطه منعکس کننده سطح رضايت زناشويي آنهاست.
عوامل تعيين کننده موفقيت ازدواج و رضايت زناشويي
در پژوهش بني جمالي و همکاران (1383) علل از هم پاشيدگي خانواده ها و نيز موفقيت ازدواج زوج هاي جوان را شامل موارد ذيل عنوان کردند: 1- کمي سن جوانان به هنگام ازدواج، فقر اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي، کم بودن سواد، پايين بودن سطح شغلي، دخالت بي مورد اطرافيان، پديده طلاق والدين زوج هاي ناموفّق، وابستگي مالي زوجين به والدين، همه از عوامل تهديد کننده زندگي مشترک زوجين جوان بودند؛ 2- عدم همسويي زوجين در جهات مختلف موجب اختلاف زناشويي بين زوجين مي شود؛ 3- تشابه نظرات زوجين به عنوان عامل تداوم بخش زندگي مشترک شناخته شد؛ 4- وجود بيماري هاي جسمي، رواني و اختلالات رفتاري اعلام نشده از سوي همسران و خانواده هاي آنها عامل سستي روابط بين زوجين تلقي شد.
در ادامه مطلب به ارائه نظرات پژوهشي در مورد برخي از مهم ترين عوامل شناخته شده در بهبود کيفيت زندگي زناشويي و افزايش رضايت از آن به تفکيک اشاره شده است:
1. مهارت هاي ارتباطي1
ارتباط نقش مرکزي در ازدواج ايفا مي کند (بورلسون و دنتون2، 1997) به گونه اي که از لحاظ ويژگي هاي زناشويي مشخّص شده است که ارتباط موثر و کارآمد ميان شوهر و همسر مهم ترين جنبه ي خانواده هاي داراي عملکرد مطلوب مي باشد (گريف، 2000). بک وجونز3 (1972 به نقل از ساپينگتون، 1382) متوجه شدند که رايج ترين مشکل در ازدواج هاي نا آرام و پر دردسر همانا ارتباط ضعيف است. به عبارت ديگر موضوعات ارتباطي ممکن است نگراني ها و دل مشغولي هاي اوّليه ي برخي زوج هاي مراجعه کننده براي درمان باشد (کار، 2000). رويکردهاي ارتباطي اغلب با سه فرض اساسي به بررسي ازدواج و روابط زناشويي مي پردازند: 1- تعارض هاي زناشويي غير قابل اجتنابند، هدف درمان هاي ارتباطي حذف کامل اين تعارض ها نيست بلکه تلاش مي کنند تا به آنها جهت دهند و آنها را در مسيرهايي سازنده به کار اندازند؛ 2- ارتباط در دو سطح کلامي و غير کلامي روي مي دهد و يکي از دلايل اصلي بروز اختلاف هاي زناشويي، ناهماهنگي پيام هايي است که به طور همزمان توسط اين دو سطح منتقل مي شوند؛ 3- همسران در شيوه هاي برقراري ارتباط با يکديگر تفاوت دارند (سهرابي، 1382). در کل ، يک فرض عمومي اين بوده است که علّت بسياري از مشکلات ارتباطي زناشويي، مهارت هاي ارتباطي ناکارآمد از طرف همسران مي باشد و مطابق با اين ديدگاه ادونوهيوو کراچ1 در 1996 بيان کردند که آموزش ارتباط به عنوان کوششي جهت ترميم رابطه مسئله دار، مولّفه اي مهم در بسياري از رويکردهاي درمان زناشويي است. (بورلسون و دنتون، 1997) .
2- تقابل3
يک منبع بسيار با اهميت رضايتمندي در ازدواج عبارت است از پاداش هايي که طرفين به يکديگر مي دهند. زن و شوهرهاي شادکام در عوض پاداش هايي که از يکديگر دريافت مي کنند به همديگر پاداش مي دهند، اما رفتارهاي تنبيه کننده طرف مقابل را ناديده مي گيرند. آنها در مورد رفتار خوب تقابل دارند اما رفتار ناخوشايند طرف مقابل را تلافي نمي کنند، بر عکس، زوج هاي ناراضي رفتار پاداش دهنده يکديگر را ناديده مي گيرند اما دائماً با تنبيه کردن رفتار نامطلوب طرف مقابل، دست به مقابله به مثل مي زنند. (ساپينگتون، 1382) به عبارت ديگر تعامل ها در زوج هاي گرفتار، اغلب با رفتار منفي متقابل مشخص مي شود. اگر يکي از طرفين، رفتاري منفي از خود نشان دهد، طرف ديگر نيز پاسخي شبيه آن مي دهد و بدين ترتيب، زنجيره تعامل منفي پيش رونده آغاز مي شود (اشمالينگ و ديگران، 1383).
3- مهارت هاي حل مسئله4
تعارض محصول الزامي زندگي مشترک است (برنشتاين و برنشتاين، 1382) بين دو نفر هميشه احتمال اختلاف نظر وجود دارد و شيوه اداره و حلّ اختلاف ها با شادکامي ازدواج ارتباط دارد. (ساپينگتون، 1382). ظرفيت قبول اختلاف نشانه صميميت و نشانه يک خانواده سالم است. اختلاف سالم و خوب، سازنده است، و ليکن در خانواده هاي مسئله دار، مسايل را انکار مي کنند يا مي پذيرند که با هم مخالفت نکنند، يا لب از سخن فرو مي بندند و منزوي مي شوند (برادشاو1، 1372) زوج هاي ناراضي ظاهراً مشکل را ناديده مي گيرند. اما اين زوج ها، مشکلات خود را از ياد نمي برند، در عوض آنها را همچون سندي لاک و مهر شده حفظ مي کنند تا بعدها در يک مشاجره بزرگ مجدّداً آن را به جريان بيندازند (ساپينگتون، 1382). اين در حالي است که در خانواده هاي داراي کارکرد خوب، زوج ها نه تنها به وجود تعارض زناشويي اذعان دارند بلکه اين تعارض و مشکلات به شيوه موثّري حل مي شوند (گريف، 2000).
4- عوامل شناختي
شواهد فزاينده اي وجود دارد که شيوه هاي درک ، تفسير و ارزيابي زوج از يکديگر و رويدادهايي که در روابط شان اتفاق مي افتند، تأثير مهمي بر کيفيت روابط آنها مي گذارد (باوکام، اپستين، ساير زوشر2 1989 به نقل از ترکان 1385). آلبرت اليس3 (1976، به نقل از اپستين و ديگران، 2005) تاثير منفي “باورهاي غير منطقي” يا در نهايت معيارهاي غير واقع نگرانه اي که افراد در مورد روابط صميمانه دارند را بر الگوهاي تعامل و رضايت همسران مورد تاکيد قرار دارد. سليمانيان (1373) دريافت که ميزان تفکرات غير منطقي باعث نارضايتمندي زناشويي مي گردد. هالفورد (1384) بيان مي کند زوجين مشکل دار، بيشتر مشکلات رابطه شان را به همسرشان نسبت مي دهند و فکر
مي کنند وي از روي عمد به گونه اي ناخوشايند با آنها رفتار مي کند. در مقابل، زوجين خوشبخت، احتمالاً بيشتر رفتارهاي منفي را به شرايط محيطي موقت نسبت مي دهند.
5- هيجان و مهارت مندي هيجاني2
همان گونه که کردوا، گي و وارن3 (2005) بيان مي کنند پژوهش در زمينه هيجان، در حيطه اتفاق مي افتد. حيطه اول وقوع، ظرفيت و شدت پاسخدهي هيجاني را در ازدواج بررسي کرد. مثلاً بررسي گاتمن در 1994. در اين حيطه مشخص شده است که زوج هاي آشفته نسبت به غير آشفته، تقابل و عاطفه منفي تري را نشان مي دهند. حيطه دوم، نقش هيجانات مختل از قبيل افسردگي و اضطراب را در سلامت زناشويي بررسي کرد. اين حيطه پژوهشي يک رابطه نيرومند ميان عاطفه افسرده و آشفتگي زناشويي را نشان داده است مثلاً پژوهش بيچ4 در 2001. حيطه سوم، نقش هيجانات را در زوج درماني بررسي نمود. از نظر اين حيطه پژوهشي اصل يا ريشه آشفتگي رابطه در عواطف منفي است که در تعامل با همسر آشکار مي شود. مثلاً پژوهش هاي جانسون، سوليوان و برادبري5.
يافته هاي پژوهش تيرگري، اصغرنژاد، بيان زاده و عابدين (1385) و نيز پژوهش رحماني و قيصري پور (1385) رابطه معني داري بين هوش عاطفي (هيجاني) و رضايتمندي زناشويي نشان دادند، يعني به طور کلي زوجين باهوش هيجاني بالا از رضايتمندي زناشويي بالايي برخوردارند.
6- صميميت و خود افشاسازي1
نتايج پژوهش اسدبيگي و سپاه منصور (1385) در زمينه رابطه ميان عناصر سبک هاي عشق (صميميت، شهوت و تعهد) و رضايت زناشويي زنان نشان دهنده رابطه معني دار ميان عنصر صميميت و رضايت زناشويي بود.
اگر چه همسران مايلند ديدگاه هاي مشابهي در مورد صميمت و خود افشاسازي در رابطه زناشويي داشته باشند، ليکن معلوم گرديده است که ميان زنان و مردان در صميميت و رضايت زناشويي تفاوت وجود دارد (گريف و مالرب، 2001) به عبارت ديگر تجربه صميميت در ميان زنان و مردان متفاوت است. زنان خود افشايي در زمينه احساسات را به عنوان صميميت زياد مي دانند و مردان داشتن فعاليت هاي مشترک با همسر را نشانه صميمت مي دانند (مارکمن و کرافت2، 1989 به نقل از هالفورد، 1384). نتايج پژوهش اسدبيگي و سپاه منصور (1385) در زمينه رابطه ميان عناصر سبک هاي عشق (صميميت، شهوت و تعهّد) و رضايت زناشويي زنان نشان دهنده رابطه معني دار ميان عنصر صميميت و رضايت زناشويي بود.
7- عملکرد جنسي3
رابطه جنسي با رضايت مداوم از رابطه پيوند دارد (هالفورد، 1384). همسران رضايتمند، همخواني بيشتري ميان فعاليت جنسي که خواهان آن هستند و فعاليت جنسي که تجربه مي کنند گزارش مي نمايند. هم چنين براي مردان و هم براي زنان، رضايت از رابطه جنسي به طور معناداري با سطح کارکرد خانواده ارتباط دارد (گريف و مالهرب، 2001) پژوهش رزن- گراندن و همکاران (2004) حاکي از آن بود که رضايت جنسي مولّفه بسيار مهمي در روابط وفادارانه است. به هر حال رضايت اوّليه از رابطه جنسي يک عامل پيش بيني کننده قوي براي رضايت و تداوم رابطه در زمان هاي بعدي است. طبق نظر اسپنس4 (1997 به نقل از هالفورد، 1384) رابطه جنسي کم و ناخوشايند، منشا تعارضاتي در زوجين مشکل دار است و از سوي ديگر، بنابر نظر مسترز و جانسون1 (1970) مشکلات جنسي اغلب به خاطر ارتباط ضعيف در زندگاني زناشويي است و لذا قسمتي از درمان آنها براي مشکلات جنسي عبارت است از کمک به زوج ها براي بهبود رابطه کلي خود با طرف مقابل. (همان منبع) کار (2000) معتقد است هماهنگي جنسي و نه فراواني فعاليت جنسي با رضايت زناشويي مرتبط است.
8- ويژگي هاي شخصيتي2
هر چند بسياري از تفاوت هاي شخصيتي طبيعي است و به تفاوت زيادي در رضايتمندي از رابطه منجر نمي شود، ولي دو مورد خاص وجود دارد که مشخص شده است تاثير زيادي بر مشکلات ارتباطي و طلاق دارندو به نوعي اين مشکلات را پيش بيني مي کنند: يکي ناتواني در تنظيم عواطف منفي (عصبي بودن) و ديگري سبک دلبستگي همراه با ناامني (هالفورد، 1384) پژوهش عطّاري و همکاران (1385) نشان داد که عامل شخصيت روان رنجورخويي و رضايت زناشويي با هم رابطه منفي دارند و در مقابل عوامل شخصيتي شامل برونگرايي، توافق و وجداني بودن با رضايت زناشويي رابطه مثبت دارند.
عطاري و همکاران (1384) بيان مي کنند که سطح هيجان خواهي زن و شوهر صرف نظر از همساني و ناهمساني هيجان خواهي آنها، سازگاري زناشويي را به طور منفي تحت تأثير قرار مي دهد. آنها در تبيين اين مسئله به اين موضوع اشاره کرده اند که از آنجا که ازدواج قراردادي طولاني مدت است که با انعقاد آن محدوديت هايي براي افراد ايجاد مي گردد، اين محدوديت ها براي افراد هيجان خواه به راحتي قابل پذيرش نيست و لذا سازگاري و رضايت از ازدواج در اين افراد کاهش مي يابد.
9- سبک هاي دلبستگي1
نظريه دلبستگي که اولين بار در زمينه رشد کودکان به کار رفت، اخيراً براي روابط دلبستگي بزرگسالان به کار رفته است و تاثير عظيمي بر ايجاد زوج درماني هيجان محور داشته است (آلستين2، 2002) اولين بار هازن وشيور3 در 1987 مطرح کردند که سبک هاي دلبستگي منعکس کننده تمايزات اساسي در بازنمايي هاي ذهني عشق رمانتيک بزرگسالان هستند. (ميرز و لاندزبرگر، 2002). صيادپور (1384) با اشاره به پژوهش هاي انجام شده در اين زمينه بيان مي کند که افراد ايمن با ابراز صميميت و بيان عواطف خود بر پايه عشق و دوستي شرايطي را فراهم مي آورند که موجب برخورداري بيشتر آنان از احساس رضايت مي شود؛ در حالي که افراد پرهيزي و دوسوگرا، با فاصله گرفتن عاطفي و اضطراب ، کيفيت ارتباط زناشويي را منفي ارزش گذاري مي کنند.
10- فرديت4 و تمايز خود5
طبق نظر برادشاو (1372) باور “زن و شوهر نيمه بهتر يکديگرند” در واقع نشان دهنده ي اشتباه فرهنگي در زمينه ازدواج است. نقش هاي جنسي انعطاف پذير در اين فرهنگ به اين معتقد است که با کنار هم گذاردن دو نيمهي انسان يک شخص کامل ايجاد مي شود. برداشت به گونه اي است که انگار يک دوم ضربدر يک دوم مساوي يک مي شود، و حال آنکه يک دوم ضربدر يک دوم مساوي يک چهارم است که از يک دوم کمتر است. به همين دليل وقتي دو نفر براي تکميل شدن ازدواج مي کنند، در مقايسه با آن زمان که کامل و تکميل نبودند، ناقص تر مي شوند و اين علت بسياري از شکست هاي ازدواج هاست. بنابراين افرادي که از وضعيت دروني سازمان يافته تري برخوردارند در نظم دادن به وضعيت طرف مقابل نيز موفق تر مي باشند. (برنشتاين و برنشتاين، 1382) نجفلويي (1383) نيز در پژوهش خود نشان داد زوجين داراي تمايز يافتگي پايين، تعارض زناشويي بالايي را نشان مي دهند.
11- بهداشت رواني و جسمي
ارتباط ميان ناراحتي روان شناختي و عدم رضايت زناشويي در بيماران متأهّلي که طيف وسيعي از مشکلات روان شناختي را تجربه مي کنند به اثبات رسيده است در ميان اختلالات روان شناختي عمده، افسردگي به طور وسيع تري مورد بررسي قرار گرفته و نشان داده شده است که ارتباطي قوي با آشفتگي زناشويي دارد (ميرزولاندزبرگر، 2002) پژوهش گران همچنين ارتباطي قوي ميان اختلالات اضطرابي و آشفتگي زناشويي اثبات کرده اند. علاوه بر اختلالات رواني، مشکلات ارتباطي با بيماري هاي جسماني نيز همبستگي دارد. افرادي که روابط رضايت بخش و حمايت کننده دارند، احتمال کمي وجود دارد که مبتلا به بيماري سختي شوند و اگر هم بيمار شوند سريع تر بهبود مي يابند (هالفورد، .(1384
12- سن
لارسون و هلمن2 (1994) پس از مرور ادبيات موجود در زمينه رضايت زناشويي نتيجه گرفتند که قوي ترين عامل پيش بيني کننده تزلزل و عدم اثبات زناشويي، سن کم به هنگام ازدواج مي باشد. هم چنين کرو و ريدلي (1384) اشاره مي کنند که يافته اي که در تمام تحقيقات يکسان بوده است تاکيد بر اين موضوع دارد که امکان شکست ازدواج در سن پايين، زياد است.
نتايج پژوهش هاي کليک1 (1957) و کارتر2 (1971) نشان داده اند که ازدواج هايي که قبل از سن 18 سالگي واقع مي شوند سه برابر ازدواج هايي که بعد از 18 سالگي روي مي دهند، احتمال طلاق دارند و ازدواج هايي که قبل از رسيدن به سن 20 سالگي صورت مي گيرند دو برابر ازدواج هايي که بعد از 20 سالگي رخ مي دهند احتمال طلاق دارند.
به بيان ديگر، هر چه سن ازدواج پايين تر باشد احتمال از هم گسيختگي خانواده بيشتر مي شود، زيرا در سنين پايين، افراد از قابليت هاي لازم براي ايفاي نقش همسري بي بهره اند. در عين حال، ازدواج در سنين بسيار بالا نيز خطر طلاق را افزايش مي دهد (مير احمدي زاده و همکاران، 1382).
13- تحصيلات
نيومن و نيومن (1991 به نقل از کار، 2000) يکي از عوامل موثر در رضايت زناشويي را سطح تحصيلات بالا و نيز موقعيت اجتماعي – اقتصادي بالا مي دانند، يعني اين عوامل منجر به رضايت زناشويي بيشتر مي گردند، زيرا جايي که اين عوامل وجود دارند افراد احتمالاً مهارت هاي حل مسئله بهتر و استرس هاي مزمن کمتري در زندگي (مانند زندگي در محيط شلوغ) دارند. نتايج پژوهش بني جمالي و همکاران (1383) نيز نشان داد که رابطه معني داري بين ميزان تحصيلات و موفقيت در زندگي، هم در شوهران و هم در همسران وجود دارد. در نتيجه بالا بودن سطح تحصيلات زوجين عامل تفاهم و تداوم زندگي است. ميراحمدي زاده و همکاران (1382) نيز گزارش نمودند که سطح تحصيلات زوج هاي متقاضي طلاق به طور معني داري کمتر از ساير زوج هاست که اين يافته مويد نتايج حاصل از آن دسته از پژوهش هاست که در طبقات اجتماعي پايين تر و افراد داراي تحصيلات کمتر، ميزان طلاق بيشتر است.
14- درآمد و شغل
درآمد کم و ناامني شغلي با رضايتمندي زناشويي پايين همراه است. هنگامي که زوجين دائماً درباره پول نگراني داشته باشند، رضايتمندي زناشويي پايين خواهد بود (ساپينگتون، 1382). به همين منوال، هر قدر در سطوح قشربندي اجتماعي پايين تر بياييم، ميزان طلاق رو به افزايش مي گذارد ولي بالعکس، ميزان طلاق در بين گروه هاي داراي منزلت حرفه اي و فنّي، کمتر است. (بني جمالي و همکاران، 1383). از طرف ديگر بيکاري نيز يکي از عوامل پيش بيني کننده طلاق است (کرو و ريدلي، 1384). در عين حال، رضايتمندي شغلي به ويژه براي شوهرها، با خشنودي زناشويي رابطه دارد (ساپينگتون، 1382) و بنابراين شغل تاثير بسزايي در غني سازي رابطه دارد. وليکن در عين حال ملزومات شغلي گاهي اوقات مي تواند با نقش زوجين رقابت کند (هالفورد، 1384) .
15- ايفاي نقش
ايفاي نقش به انجام وظايف اصلي اشاره مي کند که براي تداوم زندگي زناشويي لازم است (هالفورد، 1384). افراد از لحاظ نگرش در مورد نقش هايي که براي جنسيت آنها مناسب هستند متفاوتند. در کل نقش هاي جنسي مي توانند به سنّتي (که زن در خانه مي ماند و مسئول کارهاي خانه و مراقبت از فرزند مي باشد) يا مدرن (که هر دو همسر تکاليف شغلي و خانگي مساوي دارند) طبقه بندي مي شوند (آماتو و بوث1، 1995 به نقل از مک گاورن و ميرز2، 2002). نقش هايي که مسئوليت بيشتري را بر دوش يکي از همسران قرار مي دهد، خطر مشکلات ارتباطي را افزايش مي دهد. نقش زياده از حد و باري که روي دوش همسران و به ويژه زنان مي گذارد، با استرس، آشفتگي و افسردگي همراه است؛ استرس و افسردگي نيز به نوبه ي خود مشکلات ارتباطي را تداوم بخشيده و افزايش مي دهد (هالفورد، 1384).
16) فرزندان
در زمينه نقش فرزند يا فرزندان در ازدواج از دو منظر مي توان نگريست: يکي اثر فرزند بر کيفيت روابط زناشويي والدين و ديگر تاثير روابط والدين بر فرزندان. مرور تحليلي توانگ، کمپبل و فاستر3 (2003) نشان داد که والدين رضايت زناشويي پايين تري را در مقايسه با غير والدها گزارش
مي دهند. هم چنين ارتباط منفي معناداري بين رضايت زناشويي و تعداد فرزندان وجود دارد. تفاوت در رضايت زناشويي در ميان مادراني که کودک نوزاد داشتند مشهود ترين ميزان را داشت. براي مردان اين اثرپذيري به طور مشابه از سنّ فرزندان صورت مي گرفت. اثر والد بودن بر رضايت زناشويي در ميان گروه هاي اجتماعي- اقتصادي بالا منفي تر است. اين داده ها مبين آن هستند که بعد از تولّد فرزندان، به دليل تعارضات مربوط به نقش و محدود شدن آزادي، رضايت زناشويي کاهش مي يابد. با اين وجود مثال هاي بسياري وجود دارند که کودکان، رضايت را بهبود يا افزايش مي دهند يا حداقل اثر منفي ندارند (توانگ و ديگران، 2003). به عنوان مثال، پژوهش کاردک1 (1995) نشان مي دهد که حضور فرزندان به طور مثبتي با رضايت زناشويي مرتبط مي باشد.
17) حمايت خانوادگي و اجتماعي
نتايج پژوهش دمير و فيسيلوگلو (1999) نشان داد که تنهايي به طور معني دار و منفي با سازگاري زناشويي مرتبط است. آنها هم چنين بر طبق نظر باربور2 (1993) مي گويند اگر چه معلوم شده است که داشتن همسر يک عامل مثبت تغيير دهنده احساس تنهايي مي باشد، کيفيت روابط خانوادگي نيز بايد مدّنظر قرار گيرد. هالفورد (1384) معتقد است، ميزان حمايت هاي عاطفي (مانند گوش دادن همدلانه به درد و دل هاي همسر) و عملي (مانند کمک کردن به ديگران) که زوجين به يکديگر ابراز مي کنند به طور قابل توجّهي رضايتمندي از رابطه را در عرض سال هاي اوليه ازدواج پيش بيني
مي کند.
رابطه معني داري بين عدم پذيرش زوجين از سوي خانواده هاي يکديگر و توفيق يا عدم توفيق در زندگي وجود دارد، همچنين ميزان دخالت بستگان در زندگي مشترک در خانواده هاي ناموفّق بيشتر است. به علاوه، خانواده هاي زوج هاي موفق بيشتر در جريان آشنايي هاي قبل از ازدواج فرزندان خود با يکديگر بوده اند، بنابراين آگاهي والدين و هدايت صحيح آنها مي تواند در موقعيت زندگي فرزندان شان موثر باشد (بني جمالي و همکاران، 1383).
18) عوامل فرهنگي
ازدواج و روابط مشابه با آنان در داخل يک بافت فرهنگي رخ مي دهد که اين بافت چگونگي ازدواج را تعيين مي کند (هالفورد، 1384). در فرهنگ هاي مختلف ، ازدواج الگوهاي فرهنگي خاص خود را دارد. براي مثال ازدواج براي زوج هاي آمريکايي در مرحله اول، درگير شدن در يک رابطه صميمانه، در ميان گذاشتن احساسات به طور آشکار و انجام فعاليت ها به طور مشترک است. بر عکس صميميت زناشويي اولويت خانواده هاي ايتاليايي نيست (موسوي، 1382). اصولاً ازدواج به جاي پيوند ميان دو نفر به عنوان پيوند دو خانواده و سنّت هاي مربوط به آنها مفهوم پردازي مي گردد (کار، 2000). زوجيني که از نظر زمينه فرهنگي، قومي و نژادي با هم تفاوت دارند، انتظارات و باورهاي شان در مورد روابط زناشويي نيز متفاوت است. اين تفاوت ها در پيش فرض ها، مفروضات و باورهاي زوجين مي تواند منبع قدرت يک رابطه باشد، در صورتي که زوجين بتوانند عاقلانه نقاط قوّت و تفاوت فرهنگي شان را در نظر بگيرند. اما در عين حال، تفاوت هاي محسوس در انتظارات زوجين مي تواند منبع مهم تعارض بين همسران باشد (هالفورد، 1384).
19) مذهب
بُعد ديگري که بر کيفيت زناشويي اثر مي گذارد، سيستم هاي ارزشي و عقيدتي همسران و تشابهات و تفاوت هاي باورها و ارزش ها در اين زير نظام زوجي مي تواند باشد. پژوهشگران بسياري بر ارتباط ميان مذهبي بودن و رضايت زناشويي تاکيد کرده اند (هانلر و جنکاز، 2005). توافق در مسايل مذهبي عامل مهمّي در پايداري روابط زناشويي به شمار مي رود (ميرسعدي زاده و همکاران، 1382). نقش مذهب قطعي است زيرا که مذهب به خودي خود مولّفه هاي بسياري هم چون روش هاي زندگي، سيستم هاي اعتقادي، ارزشي، انتظارات و غيره در بر مي گيرد (هانلر و جنکاز، 2005). مذهبي بودن به طور معني داري با رضايت زناشويي مرتبط



قیمت: تومان


پاسخ دهید